گیلانیان
دوشنبه ۱۷ مرداد ۱۴۰۱ Monday, 8 August , 2022
نوامبر 23, 2012 کد خبر : 14980 خبر ها

يا باب الحوائج عباس :

معجزات حضرت عباس (ع)

معجزات حضرت عباس (ع)

توضیح- اختصاصی گیلانیان : در اسفند ۹۰ که توفیق زیارت عتبات عالیات حاصل شد طبق عادت خبرنگاری مشاهدات سفر به رشته تحریر درآمد و در نهایت به صورت یک کتاب سفرنامه تدوین شد و نامش را ” سفر به مسلخ عشق” گذاشتم . چون برخی از گزارش ها ناقص بود لاجرم در فروردین ۹۱ مجددا عازم عتبات عالیات شدم و در حد توان سفرنامه را تکمیل و آماده چاپ نمودم و مجوزهای چاپ اخذ شد که به دلیل مواجهه با گرانی کاغذ چاپ آن را به بعد موکول نمودم اما به سبب فرا رسیدن ماه محرم خواستم سهمی در این مصیبت عظما عهده دار شوم که بخشی از کتاب ” سفر به مسلخ عشق ” را جهت انتشار انتخاب نمودم باشد که مقبول باب الحوائج قرار گیرد . ان شاء الله .

التماس دعا – حسین لطفی

***

جمعه ۲۵ فروردین ۹۱ ساعت ۹ صبح

روحانی کاروان ما در کربلا خیلی مشتاق دیدار حاج عباس بود و مرتب می‌گفت: باید به دیدار ایشان برویم. سوال کردم این حاج عباس کیست که شما اینقدر مشتاق دیدنشان هستید؟ گفت: ایشان خادم بازنشسته حضرت عباس (ع) است و خاطرات خوبی از دوران خدمت خود در حرم آقا عباس دارد. من به تصور اینکه آقا مزاح می‌کنند به شوخی گفتم: شما حضرت عباس را می‌گذارید، به حاج عباس توجه می‌کنید؟ ظاهرا این حرف من خوششان نیامد.

ساعت ۳ بعد از ظهر  

من و مدیر کاروان در هتل مشغول استراحت بودیم که روحانی کاروان وارد اتاق ما شد و گفت: شما که نشستید، زوار منتظر شما هستند؟! پرسیدیم: چه باید بکنیم؟ گفت: مگر قرار نیست پیش حاج عباس برویم؟ ظاهرا مسأله حاج عباس جدی بود.

از آنجائی که در سفر برای اینکه به آدم خوش بگذرد باید همپای دیگران شد، سریع بلند شدیم و لباس پوشیدیم و از اتاق خارج شدیم. عده‌ای از همران از جمله بیمار کاروان با (ویلچیر) در انتظار بودند که به اتفاق راه افتادیم.

مسیر، مسیر حرم بود و در تقاطع قبل از بازرسی گردش به راست کردیم و مسیر مقام صاحب الزمان را ادامه دادیم تا به یک دو راهی رسیدیم، مسیر مستقیم که به مقام می‌رفت و از مسیر دوم به فاصله کمی از تقاطع پای در خانه‌ای ایستادیم و روحانی کاروان دق الباب کرد.

پس از لحظاتی در باز شد. در ورودی خانه باریک بود، یکی، یکی وارد خانه و اتاق پذیرایی شدیم. چون برق خانه رفته بود اتاق خیلی نور نداشت و تمام جهاتش قابل دیدن نبود. چند مبل در کنار دیوار و پای پنجره مشرف به حیاط خانه قرار داشت، یکی از دوستان که از من جلو تر وارد شده‌ و روی مبل نشسته بود، جایش را به من داد و خودش در ردیف خانواده خود روی زمین نشست. پس از لحظاتی انتظار پیرمردی تقریبا خمیده قامت ولی گشاده‌رو از سمت انتهائی اتاق که گویا سالن خانه بود وارد شد و با همه آقایان مصافحه و روبوسی کرد ولی من فقط با او دست دادم.

ظاهرا روحانی کاروان در طول مسیر و در دیدار حاج عباس رفتارم را زیر نظر داشت، از من سوال کرد: شما دست نمی‌دهید؟ بغل دستی من گفت: چرا. دست داد.

بعد از تعارفات پیرمرد لب به سخن باز کرد. فارسی خوب صحبت می‌کرد. گفت : قبل از اینکه یکی از معجزات حضرت عباس (ع) را برای شما تعریف کنم بگذارید سرنوشت خودم را که خودش یک معجزه از حضرت عباس (ع) است برای شما تعریف کنم:

من و خانواده‌ام، نسل اندر نسل ۴۸۵ سال خادم، کلید دار و نایب تولیت حضرت اباالفضل العباس (ع) بودیم. من شیخ عباس حاج محمد علی الکشوان هستم. صدام همه املاک و خانه ها و پول‌های ما را گرفت ولی این خانه را نتوانست بگیرد و این خانه مال حضرت عباس (ع) هست. چون صدام حریفم نشد مرا به بغداد تبعید کرد و خادم مسجد بغداد کرد.

امام جماعت مسجد بغداد پسرعموی صدام و رئیس قبیله صدام یعنی قبیله تکریت بود. این مسجد مال اهل سنت بود که از بس بزرگ بود ۸۵ نفر خدمه داشت. چون حکم صدام بود مجبور شدم به بغداد بروم.

وقتی به مسجد بغداد وارد شدم نشانی امام مسجد را پرسیدم. معمولا باید تلفن می‌کردند و از امام اجازه می‌گرفتند اگر او موافقت می‌کردند تازه با تعیین وقت می‌توانستیم با ایشان دیدرا کنیم. امام مسجد بغداد خودش یک قدرتی بود که شدیدا مورد اعتماد صدام و از سنی‌های معروف بود.

به لطف حضرت عباس آن روز امام مسجد در کتابخانه مسجد بود؛ در را زدم و وارد کتابخانه شدم؛ دیدم در حال مطالعه هست؛ شش متری او ایستادم و از ترس جرأت جلوتر رفتن را نداشتم؛ سلام کردم. او بدون این که سرش را بلند کند، یک اِهنی کرد و بس. من همچنان مثل میخ ایستادم. خیلی سرپا ماندم حتی به من اجازه نشستن نداد؛ دلم شکست.

در همان حالت در دلم گفتم: یا حضرت عباس! این است مزد آن همه خدمتگزاری! دلم از تو شکسته‌شد. هنوز حرفم تمام نشده بود که امام سرش را بلند کرد و گفت: شما خادم حضرت ابوالفضل هستی؟ گفتم: بلی. بلند شد و به سرعت به طرفم آمد. فکر کردم می خواهد مرا بزند، دلم فروریخت، واقعا ترسیدم؛ هر قدر او جلوتر می آمد من بیشتر می ترسیدم تا اینکه به نزدیکی من رسید. داشتم قالب تهی می‌کردم. دستش را به طرفم دراز کرد، فکر کردم می‌خواهد مرا بزند خودم را عقب کشیدم ولی او آغوش باز کرد و مرا به شدت در بغل گرفت به حدی به من محبت کرد انگار او سنی و من شیعه نیستم! گرم سلام و احوالپرسی کرد، مرا بر جای خودش نشاند! دستور داد از من پذیرایی کنند، وقت نماز که شد به من گفت: من برای نماز می‌روم؛ چون تو شیعه هستی و نماز خواندن تو با ما سنی‌ها فرق می‌کند، تو اینجا نمازت را بخوان تا من خبرت کنم!

دستور داد برای من وسایل لازم را آوردند و خودش رفت و نمازش را خواند بعد به دنبالم فرستاد که اگر کارت تمام شد بیا با شما کار دارم. من رفتم.

آن روز ۴۰۰ نفر نمازگزار سنی داشت. بعد از نماز همه را نگه داشته‌بود تا مرا معرفی کند؛ بعد دستور داد همه را برای نهار مهمان کنند. به احترام آمدن من که خادم حضرت اباالفضل بودم همه را به نهار دعوت کرد و دو بره سر زد و پذیرایی جانانه‌ای کرد.

من چند روزی آن جا ماندم. یک روز به من گفت: تو برو کربلا فقط هر ماه بیا بغداد مقرریت را بگیر. به او گفتم: ممکن است برای شما بد شود یا کسانی که علیه من برای شما نامه نوشتند، علیه من اقداماتی بکنند. گفت: هرکس علیه تو کاری بکند، من دماغش را می برم.

حاج عباس توضیح داد: در بین عرب‌ها بدترین و رسواترین تنبیه بریدن بینی است که اشد مجازات است.

وی ادامه داد: من آمدم. چهار، پنج ماه فقط سر ماه می رفتم و حقوقم را می گرفتم و بر می‌گشتم. یک روز به امام گفتم: من پیر مردم، راه کربلا بغداد دور است، طاقت رفت و آمد را ندارم، دیگر خسته شدم، می‌خواهم بازنشسته شوم.

باز نشسته شدن در عراق این جوری است که باید یک وکیل گرفت و یک سال حقوق را به او داد و وکیل دو سه ماه دعوا بکند تا حکم بازنشستگی را بگیرد. او نپذیرفت. سه چهار روز با او صحبت کردم تا این که با بازنشستگی من موافقت کرد و با یک تلفن او قبول کردند که مرا بازنشسته کنند.

امام به من گفت تو برو و منهم آمدم. پس از مدتی یک روز لوح بازنشستگی مرا آوردند در خانه به من دادند و مبلغی هم به عنوان مرحمتی امام در داخل حکم بود.

رفتم به حضرت عباس گفتم: آقا ! من خیلی از شما طلب دارم . این یکی از طلب‌های من بود که بابت آن خیلی سپاسگزارم.

معجزه دوم :

حاج عباس گفت: این سرنوشت خودم بود ولی یک معجزه ای که خودم شاهد آن بودم می‌خواهم برای شما تعریف می‌کنم.

شیعه و سنی به حضرت عباس خیلی اعتقاد دارند و هر وقت در کاری عاجز می‌شوند به حضرت عباس متوسل می‌شوند.

یک شب تمام درهای حرم را بسته بودیم، هم درهای داخلی و هم درهای خارجی را یکی، یکی بستیم و در داخلی قبله را نیز بستیم، آمدیم بیرونی را ببندیم، دیدم یک ماشین ایستاد، دو نفر زن و دو نفر مرد آمدند به من گفتند در را بزنید ما یک مریض از تکریت آوردیم، می‌خواهیم دخیل ببندیم. متوسل به حضرت عباس شویم.

در را زدم، در را باز کردند؛ یک دختر ۱۴ ساله مشرف به موت را آوردند در داخل حرم گذاشتند و یک کارتی به من دادند و گفتند: هر وقت مرد از طریق این شماره تلفن به ما خبر بده! حتی نگفتند هر وقت شفا پیدا کرد، بلکه گفتند هر وقت مرد! آنها رفتند.

در میان عرب رسم است کسی که دخیل می بندد تا شفا پیدا نکند باید در حرم بماند و تا شفا پیدا نکند ، نمی‌رود، یعنی حق ندارد برود. این دختر را روی ایوان طلا گذاشتیم تا وقتی روز شد به داخل حرم و در کنار ضریح بگذاریم. یک هفته تمام روزها دختر را کنار ضریح می خواباندیم و شب به روی ایوان طلا می‌گذاشتیم.

دختر را روز دوشنبه آورده بودند، این توقف تا روز دوشنبه دیگر طول کشید. بسیار ضعیف و ناتوان شده بود. صبح روز هشتم آمدم رختخواب را کنار زدم، دختر را ندیدم، ترسیدم. دختر از تکریت و قبیله صدام بود. فکر کردم او را دزدیدند. همه جا را گشتیم، پیدا نکردیم. به خدام گفتم با موتور تمام شهر را بگردید شاید سارقان را پیدا کنید. آنها به جستجو رفتند.

من رفتم در اتاق ضریح را باز کردم، دیدم صدای بسیار ضعیفی به گوش می‌رسد؛ به طرفش رفتم، دیدم همان دختر است که سعی دارد بلند شود ولی از بسکه ضعیف بود نمی‌توانست بلند شود و می‌افتاد، اینقدر ضعیف شده‌بود حتی صدایش در نمی‌آمد. گفتم چه شد؟ چرا این جا هستی؟ به زحمت گفت: من بیرون خوابیده بودم یک آقایی از داخل این ضریح بیرون آمد و به من گفت: چرا خوابیدی، بلند شو؛ یک دستش را روی سرم گذاشت و با دست دیگرش دستم را گرفت مرا به این جا آورد و به من گفت: همین جا بنشین، الان حاج عباس و خدام می‌آیند؛ خودش همین الان که شما داشتید در را باز می‌کردید به داخل این ضریح رفت.

آن روزها، وقتی معجزه‌ای رخ می‌داد ما باید به استاندار ، فرماندار و شهردار اطلاع می‌دادیم. همین کار را کردیم. من به خانواده دختر تلفن کردم. آن‌ها قبل از هر صحبتی پرسیدند: مرد؟ گفتم: خیر. شفا پیدا کرد. آن ها حدود ۳۰۰ نفر با ماشین آمدند.

رسم بر این بود وقتی کسی شفا پیدا می کرد صندلی می‌گذاشتیم و او را روی صندلی می‌نشاندیم تا مردم بیایند او را ببینند. سمت باب القبله صندلی گذاشتیم و او را نشاندیم. مردم گروه، گروه به دیدنش می‌آمدند. آن روز ما ۲۴ تا روسری سرش گذاشتیم و مردم یکی، یکی آن را تکه، تکه کردند و بردند. بعدا یک کجاوه درست کردند و او را داخل آن نشاندند و در توی شهر چند ساعتی گرداندند.

آن زمان، حرم هفت در داشت. خانواده‌اش هفت شتر آورد و جلوی هر در یک شتر کشتند. تمام قصاب های شهر به کمک‌شان آمدند. وقتی به هفتمین شتر که از همه بزرگتر بود و قرار بود در باب القبله بکشند، رسیدند . خانواده اش نگذاشت و گفت این شتر مال حاج عباس است، اختیار دارد هر کاری که می‌خواهد بکند. من آن شتر را به ۱۱۰ دینار فروختم و آن روز که مکه رفتن مثل امروز نوبتی نبود مستطیع شدم و به مکه رفتم.

چند سالی از این موضوع گذشت برای آن دخترخواستگار آمد. خانواده‌اش گفت: مهریه دختر متعلق به حضرت عباس است. رسم بر این است اگر دختری شفا پیدا کند باید مهریه‌اش مال حضرت عباس باشد و زمانی هم که صاحب بچه شود باید نامش را حضرت ابا الفضل انتخاب کند.

خواستگاران دختر بیست هزار دینار مهریه دادند، گفتند ما این پول را به شما می‌دهیم شما هر چه می‌کنید، بکنید. در آن زمان بیست هزار دینار پول زیادی بود، این پول را به من دادند. من ریالی از آن را برنداشتم و رفتم با تمام آن پول  برای دختر طلا خریدم. دختر نامش حِسنیَّه بود.

بعد از مدتی دختر حامله شد و دوقلو زایید. یکی پسر و یکی دختر. خواستند برای آن‌ها اسم انتخاب کنند که گفتند باید حضرت عباس اسم این بچه‌ها را انتخاب کند. همگی بچه‌ها را آوردند. من برای هر دو دو گوشواره طلا خریدم، نام پسر را عبد عباس و نام دختر را زینب گذاشتم.

توصیه کلید دار حرم حضرت عباس (ع)

حاج عباس گفت: شما هر آرزویی دارید از حضرت عباس بخواهید، غیر ممکن است جواب نگیرید. شرطش این است که دو رکعت نماز بخوانید، بعد از تسبیحات فاطمه زهرا (س) صد بار بگویید: یا حضرت عباس ترا به عصمت زینب، ترا به احترام زینب. مطمئنن باشید جواب می‌گیرید. چون حضرت عباس زینب را خیلی دوست دارد. سندش را هم می‌گویم.

سند اول این است : وقتی امام حسین خواست به کربلا برود و همه اعضای خانواده را سوار کرد، دید زینب نیامد. به علی اکبر گفت: علی جان برو عمه‌ ات را بیاور. علی اکبر رفت ولی عمه‌اش گفت: کسی که باید مرا سوار کند، نیامده است. علی اکبر برگشت به پدرش گفت و امام به حضرت عباس دستور داد برو خواهرم را بیاور. عباس رفت، دست زینب را گرفت و آورد. بعدش هم وقت سوار کردن روی زمین زانو زد و یک پایش را عمود کرد زینب پایش را روی پای عباس گذاشت، سوار شد.

سند دوم این است : روز یازدهم عاشورا وقتی می‌خواستند اهل‌بیت را به اسیری ببرند، حضرت زینب همه بچه‌ها را سوار کرد آن وقت رو به طرف قتلگاه کرد و خطاب به حضرت عباس گفت: وقتی تو نیستی چه کسی مرا سوار خواهد کرد.

***

پیر مرد با آن زبان فارسی آمیخته به عربی چنان صادقان و عاشقانه این ماجرا را تعریف ‌کرد که اشک همه از جمله مرا درآورد و دیگر به مداحی و روضه روحانی کاروان که صوت و لحن دلنشینی دارد، نداشت.

از حاج عباس سوال شد فارسی را از کجا آموختید، مگر در ایران بودی؟ گفت: در میان عرب رسم است وقتی بچه به دنیا می‌آید برای او دایه می‌گیرند و بچه معمولا زبان دایه را یاد می‌گیرد تا زبان مادری را.

من وقتی به دنیا آمدم برای من یک دایه ایرانی که سیده‌ای اهل اصفهان بود، گرفتند. زن بسیار مؤمنه‌ای بود و من همیشه برای او دعا می‌کنم. تا سن شش سالگی من عربی نمی‌دانستم فارسی صحبت می‌کردم. پدرم دید که من عربی بلد نیستم، مرا برای مدتی نصف روز از دایه جدا کرد تا با مادر باشم و عربی یاد بگیرم و من فارسی را از آن دایه سیده اصفهانی یادگرفتم. ولی چون دایه برادرم ترک بود او ترکی یاد گرفت.

در پایان یکان، یکان با وی روبوسی و خدا حافظی کردیم که این بار نتوانستم او را نبوسیده از خانه‌اش خارج شوم. شیخ عباس حاج محمد علی الکشوان بعد از ۳۶ سال خدمت بازنشسته شده‌بود .

اخبار مرتبط

نظرات

*

باز هم برق سه فاز “صنایع گیلان” را گرفت!

تولیدکنندگان استان در صف اول قطع برق؛

کریم خرسندی مژدهی

باز هم برق سه فاز “صنایع گیلان” را گرفت!

برادرانه با برادرانمان امیرعبداللهیان و شمخانی

مدیر مسئول روزنامه کیهان نوشت:

برادرانه با برادرانمان امیرعبداللهیان و شمخانی

متاسفم مطلبی برای نمایش وجود ندارد